تبليغاتX
قصه های دودو

بازی

بازی

شوخی ندارم

یه بازی زیر ساعته


 

نوشته شده توسط ارین در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل هشتم                     دودو

خل و چل

 

شبی در تابستان بود و من داشتم در تلویزیون فوتبال می دیدم وقتی داشتم می رفتم که بخوابم دیدم دودو انگار بیدار بودو هی راه می رفت و می ترسید و جایی پناه می گرفت ولی ولی!!!

چشم هایش بسته بود !!!

مگر می شد!!!

ولی می شد!!!

و من فکر کریم که خیالاتی شدمو چون دیر وقت بود خوابیدم.

صبح که بلند شدم بعد از صبحانه به فکر دودو افتادم رفتم توی اتاق دیدم خوابیده ولی با سر و صدایی که کردم بیدار شد بلا فاصله پرسیدم:{ چرا دیشب با چشی بسته چنین کارهایی را می کردی؟}

گفت:{ کدام کارها؟}
گفتم:{ همان کارها. کمی فکرکن...}

گفت:{ اهان... حدس نزنچه کاری را انجام می دادم؟}

گفتم:{ من چه بدانم تو خل بازی در می اوردی!!!}
گفت:{ خل بازی کجا بود من داشتم...

 

 

 

ادامه این داستان را در فصل بعد بخوانید

 

یا از طریق نظر ادامه ی حرف های دودو را حدس

 

بزنید

 


 

نوشته شده توسط ارین در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت


اماده باشید!!!!!!!

خب

امتحانام تمام شد.

برای همین در این تابستان داغ با داستان های داغ در خدمتتان هستم البته اگر گرمتان است داستان های سرد هم داریم.


 

نوشته شده توسط ارین در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

 

فصل هفتم                    دودو 

ملاقات با خانواده

 

روزی که من در خانه بودم و داشتم مشق ریاضی مدرسه ام را می نوشتم دیدم دودو داره لباس هاش و کیفش را جمع می کند.

گفتم:{ دودو! چرا لباس پوشیدی؟}

دودو گفت:{ چون می خوام به قطب جنوب برم.}

گفتم:{ چرا می خوای به قطب جنوب بری؟}

او گفت:{ چون می خوام خانواده ام را بیارم اجازه می دی؟}

گفتم:{ معلومه که میدم زود برو خانواده ات را بیار.}

دو روز بعد دودو با خانواده اش به خانه ی ما برگشت.

خانواده ی دودو تشکیل شده بود از: یک پسر- یک پسر نوزاد-یک دختر- و همسر دودو.

من هر چیزی به خانواده ی دودو می گفتم ان ها چیزی از حرف های من را نمی فهمیدند و من بعدا فهمیدم که زبان من را نمی فهمیدند.

برای همین دودو مجبور شد هر روز طی دو هفته به خانواده اش فارسی درس بده و من منتظر بودم...

 

 

 

شما هم منتظر باشید...


 

نوشته شده توسط ارین در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل ششم                      دودو

                 اتفاق    عجیب

 

یکی از روزهای تعطیل عید که من در خانه بودم دیدم دودو دارد روی برگ درختی چیزی به زبان خودشان می نویسد.

ازاو پرسید:{ این دیگر چه چیزی است؟}

دودو گفت:{ من می خواهم برای رئیسم یک شار یا نامه بنویسم.}

گفتم:{ چرا روی برگ می نویسی،خوب،روی کاغذ بنویس.}

دودو گفت:{ کاغذ دیگر چیست؟}

گفتم:{ یعنی تو واقعا نمی دانی؟!!!}

دودو گفت:{ تا حالا چنین چیزی نشنیدم.}

گفتم:{ صبر کن تا برگردم.}

رفتم و برای او تکه کاغذی اوردم.

بعد گفتم:{ این هم کاغذ است.تو تا حالا چنین چیزی ندیدی؟!!!}

دودوگفت:{ نه!!!}

گفتم:{ ما نامه هایمان را روی کاغذ می نویسیم وبرای بسیاری از کارها از کاغذ استفاده می کنیم.}

دودو با کنجکاوی گفت:{ کاغذ از چه درست شده است؟}

گفتم:{ از چوب درختان.}

دودو گفت:{ چه جالب.}

گفتم:{حالا چرا برای رئیست نامه می فرستی خوب تلفن بزن.}

دودو گفت:{ تلفن دیگر چیست؟!!!}

ومن گفتم:{ مگر می شود کشوری به این پیشرفتگی حتی کاغذ و تلفن هم نداشته باشد!!!}

 

               این داستان ادامه دارد منتظر ادامه اش

                                      

                              باشید..


 

نوشته شده توسط ارین در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت


حتما ببین

حتما به وبلاگ دوستم یعنی عماد سر بزنید:

جوک های جالبی نوشته

 

www.22250065.blogfa.com

 

 

 


 

نوشته شده توسط ارین در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل پنجم                      دودو  

               روبات عجیب

            

 

یک روز برفی که مدرسه ها تعطیل بود و سراغ دودو رفتم.

او خواب بود وقتی که نزدیکش شدم بیدار شد.

گفتم{ کی برگشتی سه روز است که ندیدمت؟}

دودو گفت:{ الان برگشتم.}

گفتم:{ چرا رفته بودی؟}

دودو گفت:{ چون می خواستم رباتی بسازم که هر چیزی که بگی انجام دهد مثل وقتی مریض هستی جایت به مدرسه برود و او را از خانه با وسیله ای شبیه کنترل که ساختم او را کنترل کنی.}

گفتم:{ حالا،موفق شدی؟}

دودو گفت:{ سعی کردم ولی یک خرده اش را درست کردم،خیلی سخته. خوب الان هم می خواهم بروم تا یک ماه دیگر برمی گردم.}

 

 

 

                 و من منتظر او ماندم......

 


 

نوشته شده توسط ارین در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل چهارم                   دودو 

 

 

           داستان  عجیب  ادامه داستان قبل

 

 

 

چهار دهمین روز دودو امد و من وقتی و را دیدم با عجله بسیار از او پرسیدم:

 

{ چه خبر بالاخره ان سفینه ی شگفت انگیز را ساختی؟}

 

دودو گفت:{ بله که ساختم.}

 

من گفتم:{ خوب در مورد سرعت این سفینه بگو.}

 

دودوگفت:{ این سفینه به نام من ساخته شده است و یک میلیارد کیلومتر در

 

یک صدم ثانیه سرعت دارد!!!}

 

و من فکم تا زمین باز شد و مادرم به من اب و قند داد تا به هوش امدم!!!

 

دودوگفت:{ هرهرهرهر شوخی کردم در شهر ما هر صدم ثانیه دو ساعت

 

شما است!!!}

 

 

   و من نگاهی معنی دار به او کردم و این

 

داستان هم  به پایان رسید......                                           

                                   

                   


 

نوشته شده توسط ارین در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل سوم                      دودو 

                          دودو    کجایی ؟

 

 

روزی که حوصله ام سر رفته بوددنبال دودو می گشتم تا در مورد شهرشان از او سوال کنم.

ولی هر چه گشتم او را پیدا نکردم همین طور که دنبالش می گشتم یادداشتی دیدم حدس زدم برای دودو است چون بسیار بد خط و نا خوانا بود ولی من به سختی نامه را خواندم که نوشته شده بود:

{ من به قطب جنوب رفته ام تا سفینه ی فضایی بسازم که حتی فکرش را هم نکنی و من دو هفته دیگر برمی گردم.}

   

 

ومن خیلی منتظر او ماندم خیلی زیاد......


 

نوشته شده توسط ارین در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت


ای قصه قصه قصه

فصل دوم                    دودو

                       درخت سس مایونز

روزی من به دودو گفتم:{ ایا شما در سرزمینتان گیاه یا موجود زنده غیر از

 

 خودتان دارید ؟}

 

دودو گفت:{ بله گیاه داریم ولی حیوان نداریم که جالب است بدانی ما گیاهی

 

به نام شیشی یا سس مایونز داریم این گیاه سس مایونز تولید می کند و ما

 

این گونه سس خودمان را تولید می کنیم شهر ما خیلی پیشرفته است برای

 

همین دو شاکی پیش ببخشید دو ماه پیش اتفاقی برای این گیاه افتاد ان ها

 

داشتند از بین می رفتند که ما به فکر افتادیم که چه کاری باید برایشان بکنیم

 

ان ها فقط دم دریا رشد می کنند ولی مثل این که اب دریا ان ها را به طرف

 

خودش می کشید و این گیاه اگر به درون اب دریا می رفت حتما از بین می

 

رفت و چون شهرمان بسیار پیشرفته بود و من که دانشمند بزرگ این شهر

 

بودم گفتم می شود دستگاهی ساخت که اب دریا را از این درختان دور کنیم

 

و من این شاواریا همان دستگاه را ساختم و درختان را نجات دادم.}

 

 

من گفتم:{ پس من در کنار یک دانشمند نشستم.}

 

 

دودو گفت:{ لالی یعنی البته.}

 

 

 

     

 

 و با همین بحث ان روز به پایان رسید .........


 

نوشته شده توسط ارین در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت



www.irLearn.com

This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting